








![]()







.jpg)
























خستگی
خسته ودرمانده ازتکرارشبهایم خدا
خسته ای پربسته در زندان غمهایم خدا
درقفس هستم ندارم همزبان وهمدلی
در میان جمع یاران نیز تنهایم خدا
در سکوت خلوتم اشک است یار و همدمم
غرقه ای وا مانده در دریای غمهایم خدا
سینه ام را آه آتش میزند در هر نفس
داغتر از ریگهای دشت وصحرایم خدا
هر چه زیبا روی دیدم دل نهادم در کفش
بی وفا گشتند آن یاران زیبایم خدا
مانده ام اینک من و بغضی قدیمی در گلو
خاطراتی مبهم واین قلب تنهایم خدا
کاش می گفتی که هستم من چرا آشفته ام
کاش می گفتی چرا آوردی اینجایم خـــدا

بیا در کوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم غمگین برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنک غربت برای هر غریب سایه باشیم
بیا هر شب کنار ساحل رود برای پیچکی همسایه باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یکبار با احســـــــاس باشیم
بارونو دوست دارم هنوز




حیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی
صد بار به گلزار خزان آمد و گل رفت
وین مرغ اسیر از قفس آزاد نکردی
با هزار و یک ترفند شاخه گل مصنوعی را در میان گلهای
شاداب گلدانت پنهان کردم و در دفتر خاطراتت نوشتم
((تو را دوست دارم
خواهم داشت
تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود))

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی
روی قلبت گذاشت زل بزنی و به جای این که لبریز کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز
دوسش داری !
چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی
بخندی که نفهمه هنوزم دوسش داری!

آخه تورفیق قصه هامی آخه توشعر روی لبامی
آخه جوون توبسته به جوونم آگه بری دیگه نمی تونم
آخه اسم توروکه می یارم
از چی می ترسی تو مهربونم من که رو عشق تو موندگارم
یه شب می یون باروون غرورم و شکستم کاشکی بهت می گفتم
چقد تو رو می خواستم می خوام بازم بخونم توباروون از نگاهت
بااینکه خیلی خسته ام بگذرم از گناهت....
هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش
ببینی اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشید برات میمیره اگه سرشو انداخت پائین
و یه لحظه رفت تو فکرتو میمیره اگه سرشو انداخت پائین و خندید و
حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره....


انسان بودن یعنی این که وقتی با کسی مشتاقانه کوهی را بالا رفتی اما
در قله احساس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت باشه که اون پایین
..

پررنگها را می بینیم
سخت ها را میخواهیم
غافل از این که
خوبها آسان می آیند
بی رنگ میمانند
بی صدا میروند
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آه از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آن گاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از حسرت که این منم
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود!



کاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم
ولي... رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود