خستگی
خسته ودرمانده ازتکرارشبهایم خدا
خسته ای پربسته در زندان غمهایم خدا

درقفس هستم ندارم همزبان وهمدلی
در میان جمع یاران نیز تنهایم خدا

در سکوت خلوتم اشک است یار و همدمم
غرقه ای وا مانده در دریای غمهایم خدا

سینه ام را آه آتش میزند در هر نفس
داغتر از ریگهای دشت وصحرایم خدا

هر چه زیبا روی دیدم دل نهادم در کفش
بی وفا گشتند آن یاران زیبایم خدا

مانده ام اینک من و بغضی قدیمی در گلو
خاطراتی مبهم واین قلب تنهایم خدا

کاش می گفتی که هستم من چرا آشفته ام
کاش می گفتی چرا آوردی اینجایم خـــدا